شعر کودکانه پرستار
پرستار
ديشب شب بدي بود
بسيار بدتر از بد
زيرا كه تب به جانم
يك تير آتشين زد
مي سوخت مثل كوره
تا صبح پيكر من
دستي نبود اما
از لطف بر سر من
تب بود و درد هم بود
مادر نبود اما
تا با محبّت خود
تسكين دهد دلم را
اما نه، يك نفر بود
در آن سياهي شب
وقتي كه او مي آمد
مي رفت از تنم تب
از كوشش پرستار
شب شد چو روز روشن
امروز خوب خوبم
تب رفته از تن من
رنگ آمیزی پرستار
![]()
+ نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن ۱۳۹۲ ساعت 15:25 توسط گل نرگس
|
حضرت امام خمینی(قدس سره)