عصای سفید


چشم دل

ما دو نوع چشم داریم؛ چشم هایی که در صورت ما قرار دارند و چشم هایی که در دل ما هستند. ما با چشم های صورت خود کوه و دشت و زیبایی ها را می بینیم و با چشم دل خود، مهربانی، محبت و فرشته های زیبا را می بینیم. بعضی از مردم چشم های صورت شان نابیناست، اما چشم دل شان روشن تر است.

به جای چشم هایم

چند روزی بود مادربزرگ را ندیده بودم. وقتی از بیمارستان برگشت، دیگر مثل همیشه دست هایش را برایم باز نکرد. فکر کردم شاید دیگر دوستم ندارد! صدایش کردم. مادربزرگ تا صدایم را شنید، دست هایش را برایم باز کرد و بغلم کرد و بوسید. بعد، آهسته به من گفت: «مریم جان! عصایم را بگیر و کمکم کن تا بروم سرجایم بنشینم». گفتم «مادربزرگ! چه عصای سفید خوشگلی داری! برای چه خریدی؟». مادر بزرگ گفت:« به جای چشم هایم».

نور چشمانم

این روزها، مادربزرگ زیاد می خوابد. دلم برای قصه های مادربزرگ تنگ شده است. امروز بعدازظهر که از خواب بیدار شد، دیدم دنبال چیزی می گردد. صدایم کرد و گفت: «مریم جان! عصایم کجاست» عصا را به مادربزرگ دادم و گفتم: «چرا دیگر برایم قصه تعریف نمی کنی؟» مادربزرگ لبخندی زد و گفت: «نور چشمانم! بگذار اول دست و صورتم را بشویم، بعد برایت قصه تعریف می کنم». راستی چرا مادربزرگ به من گفت: «نور چشمانم»؟

هنر شهیدباهنر (شهادت شهید باهنر)

 

کودکی

شهید باهنر در سال 1312 در کرمان در محله قدیمی و فقیرنشین به دنیا آمد. او فرزند دوم خانواده بود و نُه خواهر و برادر داشت. در سن 5 سالگی به مکتب خانه رفت و علاوه بر قرآن، دیوان حافظ را هم یاد گرفت. در آن زمان تعداد مدرسه ها خیلی کم بود. فقط عده خاصی می توانستند به مدرسه بروند. افرادی که فقیر بودند، و یا از خانواده های متوسط بودند، به مکتب خانه می رفتند و بعد از تمام شدن درس، به دنبال کار می رفتند؛ چون نمی توانستند ادامه تحصیل بدهند. همه به سختی می توانستند درس بخوانند. خیلی از همسن و سال های شما آرزو داشتند درس بخوانند و به مردم خدمت کنند؛ اما مدرسه در اختیار آنها نبود. باید خیلی خدا را شکر کنید که همه چیز برای درس خواندن شما آماده است؛ مدرسه، معلم و...

تلاش و کوشش

شهید باهنر، در سن یازده سالگی وارد مدرسه معصومیه شد. در آنجا درس حوزه یعنی علوم دینی می خواند. او چون به درس روز یعنی مدرسه خیلی علاقه داشت، در کنار درس حوزه، درس مدرسه را هم می خواند و در امتحانات شرکت می کرد. او با تلاش خود وارد دانشگاه شد و مدرک دکترای الهیات گرفت. او فهمیده بود که انسان هر چه که بخواهد می تواند به آن برسد؛ به شرط این که تلاش و کوشش کند و از سختی ها نترسد. او حالا یک نخست وزیر بود و برای مردم ایران زحمت می کشید. او به همراه آقای رجایی برای حل مشکل محرومان و فقیران زحمت می کشید. دشمنان ما، از آنها خوششان نمی آمد. آنها در چنین روزی آقای رجایی و آقای باهنر را شهید کردند.

معلم مهربان

شهید باهنر معلم بود. او دوست داشت همه بچه ها درس بخوانند و به مردم خدمت کنند. او برای پیشرفت کودکان در درس، تلاش های زیادی انجام داد. او با کمک دوستانش توانست در زمان شاه، دبستان رفاه و مدرسه مفید را راه اندازی کند. خیلی از افرادی که در این مدرسه ها درس خواندند، الآن دانشمندانی بزرگ شده اند.

عطر سیب

عطر سیب


عطر خوب سیب داشت

آن گل یاس سفید

او که در قلب پدر

نور امیدی دمید

هدیه ای بود از خدا

آمد او از آسمان

تا که عطرآگین شود

باغ های این جهان

بارها چون مادی

او پدر را ناز کرد

چون نسیم مهربان

اخم گل را باز کرد

او بهشتی بود و رفت

باز هم سوی بهشت

آمد و در قلب ها

نام «زهرا» را نوشت

سعید عسکری

عطر یاس

عطر یاس

تو مادر شقایق

تو دختر بهاری

شبیه عطر یاسی

نسیم بی قراری

* * *

چمن چمن گل از تو

بهار، با تو زیباست

تو آن پرنده هستی

که آسمان تو را خواست

* * *

تو کیستی که اصلا

تو را جهان نفهمید

زمان ز تو گذر کرد

و آسمان نفهمید

* * *

تو آفتاب مادر

تو نور چشم بابا

که دیده روی این خاک

کسی شبیه زهرا علیهاالسلام ؟

*تقی متقی


شعر کودکانه به مناسبت تولد حضرت فاطمه

لانه جاسوسی

تبریک پیروزی

امروز، روز سیزدهم آبان و سالروز تسخیر لانه جاسوسی آمریکاست. روزی که انقلاب اسلامی ما، یک قدم بلند به سمت پیشرفت و سرفرازی برداشت. امروز روز شکست دشمن اصلی ما و دشمن همه بچه های مظلوم دنیاست؛ روز شکست آمریکا و موفقیت اسلام و انقلاب اسلامی. این روز خوب و به یاد ماندنی را به همه شما دوستان خوبم تبریک می گویم.

لانه جاسوسی

ما توی زندگی ممکن است کارهایی بکنیم که نمی خواهیم دیگران باخبر باشند و اگر بفهمیم کسی یواشکی از کار ما با خبر شده و آن را به دیگران گفته است، خیلی ناراحت می شویم؛ چون این کار را کار زشتی می دانیم؛ کاری که به آن جاسوسی می گویند. دشمنان ما هیچ وقت دلشان نمی خواست ما در آسایش و راحتی زندگی کنیم. سعی می کردند با جاسوسی و خبرچینی، انقلاب اسلامی ما را از بین ببرند و برای این کار هم توی یک خانه جمع می شدند و جاسوسی می کردند؛ اما به لطف خدا لانه جاسوسی آمریکا شناخته شد و به دست جوانان شجاع و نیرومند فتح شد.

شیطان بزرگ

امروز روز خراب کردن خانه تاریک و سیاه شیطان در ایران است؛ روز تسخیر لانه جاسوسی آمریکا. هر کس دلش می خواهد مردم زندگی خوب و موفقی نداشته باشند، خودش یک شیطان است. آمریکا هم که هیچ وقت دلش نمی خواهد کشور ما یک کشور آباد و خوب باشد، یک شیطان خیلی خیلی خطرناک است. یک شیطان بزرگ؛ پس باید به همه آن هایی که ما را از شر این شیطان بزرگ و خطرناک خلاص کردند و با تسخیر لانه جاسوسی، آن شیطان را از میهن پاک و اسلامی ما بیرون کردند، تشکر کنیم و برایشان دعا کنیم.

 

قبله اول(روز جهانی قدس)

روز قدس

وقتی ماه رمضان به پایان خودش نزدیک می شود، روز قدس از راه می رسد. روز قدس آخرین جمعه ماه رمضان است. این روز، روز راهپیمایی، شعار و فریاد است. روز حمایت از قدس عزیز و مردم مظلوم فلسطین. امام خمینی رحمه الله رهبر بزرگ ایران، این روز را، روز زنده شدن اسلام نامیدند. آیا می دانید چرا؟ چون دشمنان اسلام دوست دارند اسلام را از بین ببرند، تا حرفی از اسلام نباشد. آنها به مسلمانان ظلم می کند وسعی می کنند همه چیز مسلمان ها را از آنها بگیرند؛ اما کور خوانده اند، اسلام همیشه زنده می ماند؛ چون در قلب مسلمانان جا دارد و هیچ آسیبی به آن نمی رسد. در روز قدس، مردم خداشناس و روزه دار، با زبان روزه، به خیابان ها می آیند، مشت هایشان را گره می کنند وزنده بودن اسلام را به همه دشمنان اعلام می کنند. همچنین از مبارزان فلسطینی دفاع می کنند، به آنها آفرین می گویند، و برای پیروزی هر چه زودتر فلسطین، دعا می کنند.

شرکت در راهپیمایی

امروز علی کوچولو زودتر از همیشه از خواب بیدار شد. دست و صورتش را شست. قبراق و سرحال همراه پدر و مادر از خانه بیرون رفت. علی کوچولو همراه پدرو مادر رفتند و رفتند تا به جمعیت زیادی از مردم رسیدند. جمعیت خیلی منظم و با صدای بلند شعار می دادند. علی کوچولو هم دستش را بالا برد و با صدای بلند فریاد کشید: «مرگ بر آمریکا»، «مرگ بر اسرائیل» و «درود بر فلسطین». آن موقع علی کوچولو به کودکان فلسطینی فکر می کرد که بی گناه و مظلومانه کشته می شدند. اما می دانست که شجاعت این بچه ها بالاخره فلسطین را پیروز می کند.

 

دوره گردها

دوره گردها

تا می شود خورشید بیدار

عکسش می افتد روی دیوار

سر می کشد در خانه ما

از لابه لای یک سپیدار

مانند بابا پرتلاش است

هر صبح می آید سرکار

بابای من هم اول وقت

مثل همیشه هست بیدار

خورشید و بابا دوره گردند

از صبح تا شب توی بازار

راهنمایی و گذشت  


راهنمایی و گذشت

روزی امام موسی کاظم علیه السلام ، از کوچه ای در شهر بغداد، عبور می کرد. متوجه شد که چند نفر در یک خانه مشغول گناه هستند. آن حضرت علیه السلام خیلی ناراحت شد؛ چون کارهای بد صاحب آن خانه، خدای خوب و مهربان را خیلی ناراحت می کرد. یکدفعه خدمتکار آن خانه برای انجام کاری بیرون آمد. امام کاظم علیه السلام با حرف هایی که به او زدند، ناراحتی خود را از کار زشت صاحب آن خانه، اعلام کردند. وقتی خدمتکار، حرف های امام کاظم علیه السلام را به صاحب خانه گفت، مرد صاحب خانه از کارهای زشتش خجالت کشید، پشیمان شد و با عجله، پابرهنه به دنبال امام علیه السلام دوید. او با گریه از امام عذرخواهی کرد. امام کاظم علیه السلام که خیلی مهربان بود، عذرخواهی او را قبول کرد و به او فرمود: «من تو را بخشیدم، امیدوارم که خدای متعال نیز از تو بگذرد»

رییس جمهور دوست داشتنی (شهادت شهید رجایی)

 

رییس جمهور دوست داشتنی (شهادت شهید رجایی)


پدید آورنده : مریم سلیمی زاده ، صفحه 235

حادثه تلخ

در سال 1360 در چنین روزی حادثه ای خیلی تلخ، اتفاق افتاد. حادثه ای که همه مردم ایران و رهبر عزیزمان امام خمینی (ره) را داغدار کرد. در این حادثه تلخ، با انفجار بمب در دفتر ریاست جمهوری، متأسفانه رییس جمهور محبوب ما آقای محمد علی رجایی و نخست وزیر عزیزمان آقای دکتر محمد جواد باهنر شهید شدند. روحشان شاد.

روح بزرگ

محمد علی کوچک سال ها پیش، در شهرستان قزوین در خانواده ای مذهبی به دنیا آمد. او در سن چهارسالگی پدرش را از دست داد. محمد علی بابایش را خیلی دوست داشت. همان طور که شما بابایتان را خیلی دوست دارید. بعد از مرگ پدر، داداش بزرگ ترِ علی و مادر مهربانش جای خالی پدر رابرایش پرکردند. محمد علی کوچک ترین فرزند خانواده رجایی بود؛ محمد علی رجایی.

کار سخت

روزها گذشت. محمد علی بزرگ و بزرگ تر شد. او در سن سیزده سالگی به خاطر درآوردن خرج خانواده به همراه مادر به تهران آمد و شروع به کار کرد. مدتی دست فروشی کرد و مدتی در بازار تهران شاگرد بود. علی خیلی شجاع بود. از سختی ها و مشکلات هیچ ترسی نداشت. از همان کودکی و نوجوانی به فکر پیدا کردن راه حلی برای مشکلاتش بود. هرگز در برابر سختی ها تسلیم نشد. آخر او روح بزرگی داشت. درست مثل همه آدم های بزرگ. سال ها بعد همین دانش آموزِ موفق با تلاش و کوشش زیاد به مقام ریاست جمهوری رسید و امروز روز شهادت آن مردِ بزرگ است؛ شهید محمد علی رجایی.

ورود به ارتش

شهید رجایی در سن 17 سالگی وارد آموزشگاه نیروی هوایی ارتش شد. مدت پنج سال در آن جا مشغول به تحصیل بود. بعد از مدتی،از ارتش استعفاء کرد. او در این پنج سال که در نیروی هوایی بود با کوشش زیاد ادامه تحصیل داده بود و موفق شده بود که دیپلم بگیرد. بعد از استعفاء از ارتش، در شهر بیجار به معلمی مشغول شد. او در کنار کار، درس هم می خواند. رجایی نمی توانست در برابر ظلم های شاه ساکت بماند. او با شاه مخالفت می کرد. بارها ساواک او را دستگیر کرد. او را زیاد اذیت و شکنجه کردند؛ اما او هرگز تسلیم نشد.

احترام به مادر

شهید رجایی از همان دوران کودکی خیلی باادب بود؛ به مادر و برادر بزرگش که سرپرستی او را به عهده داشتند خیلی احترام می گذاشت. یکی از برادرانش می گوید: «محمد علی، مادر را خیلی دوست داشت. او را خیلی احترام می کرد. گاهی وقت ها که به خانه می آمد و می دید که مادر ناراحت است، آنقدر با او شوخی می کرد تا خنده روی لب های مادر می نشست. دست به سینه، روبه روی مادر می ایستاد. هرگز حرف بدی به برادر بزرگش نمی گفت و آنها را خیلی دوست داشت.»

توجه به محرومان

شهید رجایی خیلی مهربان بود و همه او را دوست داشتند. هنوز هم که بیست و سه سال از شهادتش می گذرد، همه بزرگترهای شما از او به خوبی یاد می کنند. چون شهید رجایی توجه زیادی به مردم فقیر و کم درآمد جامعه داشت و خودش را خدمتگزار مردم می دانست. شهید رجایی طرحی را در کمیته امداد اجرا کرد که به فقیران بالای شصت سال کمک کند، نام این طرح، طرح شهید رجایی است.

محمد علی، پیرو حضرت علی علیه السلام

شهید رجایی فروتن بود و ساده زندگی می کرد؛ مثل همه مردم عادی ایران. او با این که رییس جمهور شده بود، بدون هیچ مراقب و نگهبانی توی شهر رفت و آمد می کرد. مردم تصور می کردند این مردی که می بینند رییس جمهور نیست. شاید کسی است که شبیه رییس جمهور است! شهید رجایی از حضرت علی علیه السلام الگو می گرفت؛ چون از پیروان او بود. روحش شاد و یادش گرامی باد!

تعاون چیست؟

درباره تعاون برای کودکان

تعاون چیست؟

مربی فوتبال محمد گفت: «امروز روز تعاون است. تعاون یعنی با هم همکاری کردن. اگر افراد جامعه بخواهند کار خود را به تنهایی انجام دهند، موفق نمی شوند. مثلاً در یک تیم ورزشی همه باید با هم همکاری کنند، تا تیم شان پیروز شود».

خوشحالی و میوه

پیرمرد چند پلاستیک میوه در دست داشت و نفس نفس زنان می رفت. علی به یاد حرف معلمش افتاد که گفته بود تعاون و همکاری خیلی خوب است. علی با خوشحالی و خنده رفت تا به پیرمرد کمک کند. علی وقتی خنده های پیرمرد را دید، فهمید که کمک کردن به مردم از میوه های آن پیرمرد هم شیرین تر است.

یک کاپیتان خوب

محمد در تیم فوتبال محله شان فوتبال بازی می کند. آنها می خواهند یک کاپیتان برای تیم مشخص کنند و همه به حرف او گوش بدهند، تا در مسابقه بعدی مثل بازی قبل نبازند. سعید می گوید «ما چون با هم تعاون و همکاری نداشتیم باختیم.» بچه ها همگی با هم می خندند و به طرف زمین می دوند.

 

 

دومین کودک آسمانی

رهبر جوانان بهشت (تولد امام حسین علیه السلام )


پدید آورنده : ملیحه آقاجانی ، صفحه 261

دومین کودک آسمانی

خانه فاطمه علیهاالسلام و علی علیه السلام خانه پاکی و صفا بود؛ خانه ای به لطافت رودها و به آبی آسمان ها. آن خانه در روزی مثل امروز، از شور و شادمانی پر شده بود. عطر دومین نوزاد آسمانی در خانه دختر پیامبر پیچیده بود. خداوند به امام حسن علیه السلام برادری هدیه داده بود که او را حسین نامیدند. همه و همه از این هدیه بزرگ خدا، شادمان بودند. سوم شعبان روز تولد سومین امام خوبی ها و مهربانی ها امام حسین علیه السلام بر همه شما مبارک باد.

ساکنان بهشت

امام حسین علیه السلام در بهترین خانه جهان به دنیا آمد؛ چون مادرش بهترین زن دنیا حضرت فاطمه زهرا علیهاالسلام بود، پدرش امام علی علیه السلام بود و پدر بزرگ او پیامبر بزرگ خدا، حضرت محمد صلی الله علیه و آله بود. با تولد امام حسین علیه السلام ، قلب پیامبر پر از نور و شادی شد. اهل خانه، حسین علیه السلام را در پارچه سفیدی پیچیدند و به نزد پیامبر بردند. پیامبر نوه عزیزش را در دست گرفت، درگوش راستش اذان و در گوش چپش اقامه گفت. پیامبر در مورد امام حسین علیه السلام می فرماید: «هر کس من و حسین علیه السلام را دوست بدارد، من او را دوست دارم، و هر کس که من او را دوست داشته باشم، خدا هم او را دوست دارد، و هر کس که خدا او را دوست داشته باشد، وارد بهشت می شود.»

بازی با پیامبر

حسن و حسین علیهم السلام هنوز کوچک بودند. بر پشت پیامبر سوار شدند و با او مشغول شتربازی شدند. پیامبر هم از بازی با نوه های عزیزش، لذت می برد. در آن لحظه ای که با آنها، گرم بازی بود فرمود: «بچه های من! بدانید بهترین شترها شتر شماست و شما هم بهترین کسانی هستید که سوار بر شتر می شوید.» آخرین پیامبر خدا بچه هایی را بر دوش خود سوار کرده بود که همه اهل بهشت به آنها افتخار می کنند.

مثل پیامبر، شجاع

زندگی امام حسین علیه السلام پر از شجاعت و دلیری است که از ذهن هیچ کس بیرون نمی رود. روزی پیامبر حضرت محمد صلی الله علیه و آله فرمودند: «حسین، شجاعت را از من به ارث برده است». همانطور که پیامبر هم مهربان بود و هم در جنگ های مختلف در مقابل دشمنان خدا جنگید، امام حسین علیه السلام هم آن قدر شجاعت نشان داد که همه آدم های روی زمین را به تعجب واداشت. او در کربلا، با یاران کم خود، با سپاه فراوان دشمن جنگید.

امام بخشنده

اُسامه پیرمردی ضعیف و بیمار بود که در شهر مدینه زندگی می کرد و روزهای آخر عمر را می گذراند. روزی دَرِ خانه اسامه به صدا درآمد و امام حسین علیه السلام وارد خانه اسامه شد. دل اسامه با دیدن حسین علیه السلام رنگ شادی گرفت. حسین علیه السلام کنار او نشست و از حال او سؤال کرد. اسامه گفت: «خدا را شکر می کنم؛ امّا دل نگران قرض خود هستم. با این فقر و بی پولی نمی دانم چطور قرض خود را بپردازم. می ترسم بمیرم در حالی که قرضم را نداده ام.» امام حسین علیه السلام گفت: «اسامه! اصلاً ناراحت نباش! من، خودم قرض تو را پرداخت می کنم و این پول را به صاحبش برمی گردانم.» چند روز بعد، امام حسین علیه السلام قرض اسامه را پرداخت کرد و اسامه با خیالی راحت چشم هایش را بست و از دنیا رفت.

فایده سلام کردن

امام حسین علیه السلام می فرمایند: «سلام کردن هفتاد ثواب دارد؛ شصت و نه ثواب برای کسی است که سلام می کند و یک ثواب برای کسی که جواب سلام را می دهد. » فائزه حواسش را خوب جمع می کند که همیشه زودتر از دوستانش سلام کند، تا شصت و نه ثواب را از دست ندهد و به دوستانش مهربانی کرده باشد؛ چون سلام کردن باعث دوستی و مهربانی می شود.

چراغ هدایت

امام حسین علیه السلام مثل چراغ، به ما نور و روشنایی می دهد و زندگی ما را روشن می کند. این سخن پیامبر مهربان مااست که می فرماید: «حسین، چراغ هدایت است.» ما باید خودمان را به این نور، نزدیک و نزدیک تر کنیم. تا با نور امام حسین حرکت کنیم و در راه درست قدم برداریم. یعنی امام حسین را دوست داشته باشیم، حرف های او را گوش کنیم و مثل او زندگی کنیم.

بخشش و بزرگی

مردی وارد شهر مدینه شد و از مردم پرسید: «چه کسی در میان شما از همه بخشش بیشتری دارد.» به او گفتند: «حسین پسر علی بن ابیطالب، از همه بخشنده تر است.» امام حسین علیه السلام در مسجد مشغول نماز و عبادت بود. مرد به مسجد آمد و چند بیت شعر برای امام حسین علیه السلام خواند و از سخاوت و بخشندگی او تعریف کرد. امام حسین علیه السلام بعد از این که نماز را تمام کرد، به خانه رفت و چهار هزار دینار سکه طلا در پارچه ای پیچید و به مرد داد. مرد غریبه پول ها را گرفت در حالی که این همه بخشش و بزرگواری امام حسین علیه السلام را در حق خودش، باور نمی کرد. اشک از چشمان مرد سرازیر شد و گفت: «به خدا راست است که شما فرزند پیامبر و بزرگ ترین انسان ها هستید.»

صحیفه

 

صحیفه

زمان زندگی امام سجاد علیه السلام دوران سختی بود و حاکم ظالم آن زمان یعنی عبدالملک بن مروان به شیعیان خیلی سخت می گرفت و آنها را مورد اذیّت و آزار قرار می داد. امام سجّاد علیه السلام که امام و رهبر مردم بود باید آنها را به راه راست راهنمایی می کرد و راه دُرست زندگی کردن را به آنها یاد می داد. امام به خاطر مزاحمت پادشاه و سربازانش نمی توانست به راحتی با مردم حرف بزند. به همین خاطر امام حرف هایش را با دعا و نیایش به مردم یاد می داد. دعاهایی که امام می خواند، خیلی زیبا و پرمعنی بود و در کتابی به نام «صحیفه سجّادیه» جمع شده است.

کنترل کردن خشم و عصبانیت

روزی مردی در برابر امام سجّاد علیه السلام ایستاد و حرف تندی به او گفت؛ اما حضرت جوابش را نداد تا آن مرد رفت. امام علیه السلام به افرادی که آنجا نشسته بودند فرمود: «دوست دارم که همراه من بیابید و جواب من را بشنوید.» امام و همراهانش به راه افتادند و امام این آیه را می خواند: «کسانی که خشم خودشان را فرو ببرند واز مردم گذشت کنند، خدا آنان را دوست دارد.» وقتی به خانه او رسیدند، امام فرمود به او بگویید که علی بن الحسین علیه السلام آمده. آن مرد منتظر دعوا بود. فکر می کرد امام برای تلافی آمده؛ ولی وقتی در برابر امام قرار گرفت، امام فرمود: «ای مرد! آنچه که چندی پیش به من گفتی اگر در من هست، خدا مرا بیامرزد؛ ولی اگر چیزی که گفتی در من نیست، خدا تو را بیامرزد.» وقتی آن مرد این حرکت امام را دید از حرف هایی که به آن امام عزیز گفته بود شرمنده شد و گفت: «چیزی که در تو نبود به تو گفتم و من به آن حرف ها سزاوارترم.»

پرستوهای پرشکسته (بزرگداشت مقام جانباز )

 

پرستوهای پرشکسته (بزرگداشت مقام جانباز )


پدید آورنده : یحیی علوی فرد ، صفحه 266

جانباز

حاجی فریاد زد: «بچه های رزمنده، حمله کنید! به سربازان ترسوی صدام اجازه ندهید مردم کشور ما را بکشند»

و با سرعت از پشت خاکریز دوید تا خود را به خاکریز بعدی برساند. با سرعت به پیش می رفت، به طرف عراقی ها تیراندازی می کرد و تعدادی از بسیجیان شجاع هم پشت سر حاجی حرکت می کردند.

ناگهان پای حاجی، روی یک مین رفت و مین منفجر شد. حاجی دیگر چیزی نفهمید. وقتی به هوش آمد در بیمارستان بود و یکی از پاهایش را از دست داده بود. او حالا یک جانباز بود.

فرشته مهربان

حاجی هنوز در بیمارستان بود و حالا یک جانباز شده بود. او یک پا نداشت و درد شدیدی می کشید. تا چشم هایش را باز کرد، یک فرشته مهربان را دید که از او پرستاری می کند. آن فرشته مهربان اسمش نرگس بود. او همیشه از حاجی مواظبت می کرد. آن فرشته مهربان هنوز هم از حاجی مواظبت می کند و خیلی خوشحال است که زنِ یک جانباز شده است. زنِ یک قهرمان.

علی در کنار مامان نرگس و بابا حاجی احساس خوشبختی می کند.

پای بهشتی

وقتی اولین بار علی از بابایش پرسید: «بابا حاجی! چرا یک پا نداری؟ پس آن یکی پایت کجاست؟» بابا حاجی جواب داد : «چون پای من برای رفتن به بهشت عجله داشت، مرا تنها گذاشت و زودتر خود را به بهشت رساند.»

بعد بابا حاجی و مامان نرگس زدند زیر خنده. علی هم خندید. او از این که بابایش هم قهرمان است و هم مهربان، خوشحال شده بود. او می فهمد که بابایش شوخی نمی کند؛ چون می داند که پای بابا الان در بهشت و پیش شهیدان است.

جانباز پهلوان

علی وقتی عکس های پدرش را می بیند، اوّل به پاهای او نگاه می کند. او می خواهد بداند که وقتی بابایش جانباز نشده بود، چه شکلی بوده است؛ بابایی که با داشتن یک پا، هم ورزش می کند، هم به کوهنوردی می رود و هم در مسابقات دو شرکت می کند. علی با خودش می گوید: «حتماً بابایم قبلاً خیلی قوی تر از الان بوده که سربازان زورگوی صدام از او خیلی می ترسیدند»

فصل کوچ پرستوها

فصل کوچ پرستوهاست. آنها دسته دسته به سوی ییلاق می روند. زهرا ذوق زده شده است. ناگهان پرستویی را بر پشت بام خانه می بیند که زخمی شده و نمی تواند پرواز کند. پرستو سروصدا می کند. انگار بی تاب دوستانش شده است!

زهرا به یاد حرف پدرش می افتد که می گفت: «من جانبازم، مثل پرستویی زخمی هستم که از کوچ ییلاقی شهیدان جا مانده ام.» زهرا تازه می فهمد که چرا پدرش اینقدر دلتنگ شهیدان است.

نوزاد کعبه

 

نوزاد کعبه

جشن تولدها، همیشه همراه شادی و خنده اند و اگر این جشن ها برای کسی باشند که او را خیلی خیلی دوست داریم، هم شادی آن زیادتر و هم تلاش برای برگزاری آن جشن بیشتر می شود؛ مثل جشن تولد امروز، یعنی روز تولد تنها نوزاد کعبه. تعجب نکنید! امروز جشن تولد آقایی است که خداوند فقط به او اجازه داد تا در بهترین و پاک ترین نقطه روی زمین یعنی خانه کعبه به دنیا بیاید. آری، امروز روز جشن تولد امام اول، حضرت علی مرتضی علیه السلام است. تولدش بر همه دوستان آن امام مبارک باد.

اولین مرد مسلمان

یکی از افتخارات امام علی علیه السلام این است که بعد از اعلام دین اسلام از طرف پیامبر بزرگ حضرت محمد صلی الله علیه و آله ، اولین آقایی که از پیامبر حمایت کرد، آقا امیرمؤمنان، علی علیه السلام بود. امام علی علیه السلام ، تنها ده سال داشت؛ ولی از چنان فکر و اندیشه بالایی برخوردار بود که وقتی با دین اسلام آشنا شد و پیامبر او را از آمدن این دین زیبا آگاه کرد، مدال اولین مسلمان را برگردن آویخت. این مدال طلایی، بعد از سال ها، همچنان می درخشد.

دروازه شهر دانایی

دروازه شهر دانایی

در زمان های قدیم برای ورود به شهرهای بزرگ لازم بود اول از دروازه شهر عبور کنند و سپس وارد شهر شوند. پیامبر بزرگ اسلام، برای این که دانش بالای امام علی علیه السلام را به مردم اعلام کند، از یک تشبیه زیبا استفاده کرد و فرمود: «من شهر علم و دانایی هستم و علی علیه السلام دروازه آن شهر است؛ پس هر کس قصد دارد وارد شهر دانایی شود، باید از دروازه آن عبور کند» معنای این سخن پیامبر این است که تمام انسان هایی که دوست دارند از علم و دانش فراوان برخوردار شوند، لازم است از رفتار و سخنان حضرت علی علیه السلام به خوبی استفاده کنند.

چشمه دانش

خیلی از شما بچه ها در مسافرت ها یا جاهای دیگر «چشمه آب» را دیده اید که از زمین می جوشد و در آن همیشه آب زلال و تمیز و خنک جاری می شود. سخنان امام های خوب ما و بزرگان دین، چون حرف های خداوند است، راه های خوشبختی را به ما نشان می دهد و مثل آب زلال همان چشمه های جاری است. امام علی علیه السلام هم مثل یک چشمه دانش همیشه جاری است که صحبت ها، سخنرانی ها و راهنمایی او، در کتاب های مختلف مثل «نهج البلاغه» جمع شده و می تواند همیشه راهنمای ما به سرزمین نور و خوشبختی باشد.

مدال دوستی

دوستی با انسان های خوب، ما را به سوی شهر خوبی ها می برد. بهترین انسان های روی کره زمین هم پیامبران و امامان هستند که می توان از راه دوست شدن با آن ها، به خوشبختی رسید. جالب است بدانید که خود پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله به ما دوستی را معرفی می کند که ارتباط با او و علاقه به او، خوشبختی ما را تضمین می کند. پیامبر به ما فرمود که «خوشبخت واقعی کسی است که امام علی علیه السلام را چه در زمان زندگی او و چه بعد از شهادتش دوست داشته باشد» پس با این جمله پیامبر راستگو، همه ما یک مدال طلایی گرفته ایم. مدالی به نام مدال دوستی امام علی علیه السلام .

 

بهانه آفرینش(شهادت حضرت زهرا علیه االسلام)


بهانه آفرینش(شهادت حضرت زهرا علیه االسلام)

او، الگوی همه زنان عالمْ در زندگی، راز و نیاز، عبادت، اخلاق و ایمان بود. همسری مهربان و فداکار برای حضرت علی علیه السلام و مادری دل سوز و شایسته برای فرزندانش و الگویی نمونه برای همه زنان و مادران بود. او، دختر پیامبر بود و در اخلاق و عبادتْ مانندی نداشت. در هنگام ولادت با برکتش، آسمان از برکت وجود او نورْباران بود. می دانی نام آن حضرت چیست؟ آری درست حدس زدی، حضرت فاطمه زهرا علیهاالسلام .


امروز همه دنیا عزادارند. امروز همه دل ها غمگین و پرغصه اند. امروز از چشم ها باران اشک جاری است. امروز، روزِ شهادت مظلومانه مادر اهل بیت و ائمه، حضرت فاطمه زهرا علیهاالسلام است؛ روزی که فرشتگان هم از این غمِ بزرگ، غمگین و گریانند. امروز سوم جمادی الثانی، و به روایتی، روز شهادت حضرت زهرا علیهاالسلام است.


چند وقتی می شد که حضرت فاطمه زهرا علیهاالسلام در بستر بیماری افتاده بود. آن روز تلخ، حضرت فاطمه چشم هایش را باز کرد و کودکان دلبندش را نوازش نمود و وصیت های خود را به آنان فرمود، ولی خیلی زود چشم هایش را بست و برای همیشه دنیا را وداع گفت. حسن و حسین، زینب و ام کلثوم گریه می کردند و حضرت علی علیه السلام پریشان و غمگین از مسجد به خانه آمد، ولی حضرت زهرا علیهاالسلام برای همیشه از دنیا رفته بود و علی و کودکانش را تنها گذاشته بود.