برج بابا

مریم اسلامی

یک راز می‌خواهم بگویم

بابای من یک برج دارد

او پول‌هایش را همیشه

بالای برجش می‌گذارد

 

خیلی بلند و پله‌دار است

دور است راه برج بابا

چون که فقط یک بار در ماه

او می‌رود از برج بالا

 

هر وقت می‌گویم به او: پول!

با خنده می‌گوید: سر برج

راهش اگر نزدیک‌تر بود

هر روز می‌رفتم درِ برج