فرمانده‌ی مخلص و بسیجی

حاج‌همت توی جبهه که بود، عادت نداشت سوار بر ماشین‌های مجهز به این سو و آن سو برود. هر بار که با هم به جایی می‌رفتیم، سوار یک وانت تویوتا می‌شدیم؛ البته پشت وانت می‌نشستیم و به محل مورد نظرمان می‌رفتیم. جاده‌ها هم بیش‌تر خاکی بودند و سر و روی ما غرق در گرد و غبار می‌شد. حاجی خیلی دوست داشت خاکی و روحیه و رفتارش مثل خود رزمنده‌ها باشد. یک بار قرار بود در مقرّ یکی از تیپ‌های لشکر حاضر شود و سخنرانی کند. من و دو – سه تا از بچه‌ها همراهش شدیم و به محل سخنرانی رسیدیم. حاج‌همت در آن‌جا سخنرانی زیبایی کرد. بعد از سخنرانی، ناگهان بچه‌های رزمنده‌ی آن تیپ به سمت او هجوم آوردند. حاجی راه فراری نداشت. آن‌ها سر و صورت و دست او را می‌بوسیدند و برایش صلوات می‌فرستادند.

عملیات والفجر 4 باعث آزادی پنجوین عراق شد. سال 62 بود. پیش از آزادی پنجوین، دو تا از ارتفاعات ما در تصرف دشمن بود. ارتفاعات 110 یا «کانی‌مانگا» از سوی نیروهای ما آزاد شد؛ اما ارتفاعات 115 دایم بین ما و عراقی‌ها رد و بدل می‌شد. ما روی ارتفاعات 110 بودیم که حاج‌همت و تعدادی از فرمانده‌ها بالا آمدند. عراق خط ما را به شدت با تیربار و خمپاره‌های 60 و 80 می‌زد. حاجی صاف آمد روی خط‌الرأس ایستاد، تا به مواضع دشمن نگاهی بیندازد. بچه‌ها دورش جمع شدند تا برایش اتفاقی نیفتد. حاجی ناراحت شد و گفت: «بروید کنار! فوقش این است که من شهید می‌شوم. مگر خون من از بسیجی‌ها رنگین‌تر است.»

وقتی خمپاره‌ای سوت می‌کشید، از جای خود تکان نمی‌خورد و خیز نمی‌رفت. الحق که فرمانده‌ی شجاع و مخلصی بود.

برادر حاج‌حسین ملامحمدی