ما تا آخر ایستاده‌ایم

در اردوگاه ما در عراق، اسیران کودک و نوجوان هم دیده می‌شدند. بچه‌های 11 تا 14 ساله که ما 18 نفر از آن‌ها را در کنار خودمان داشتیم. بچه‌ها روحیه‌ی بسیار بالایی داشتند و همگی‌شان در جنگ اسیر شده بودند. یک بار تعدادی از آن‌ها را به حضور صدام برده بودند تا علیه نظام و کشورمان سخن بگویند. بعد به آن بهانه، بهره‌برداری تبلیغاتی کنند و در عوض، آن‌ها را به ایران برگردانند؛ البته آن بچه‌ها زیر بار نرفتند و به اردوگاه برگردانده شدند.

در اردوگاه ما به آن بچه‌ها اتاقی داده بودند. از آن میان مهدی تهامی و علیرضا، دو تا از بچه‌های شاد، سرحال و شجاع بودند که در مصاحبه‌ی خود، جواب دندان‌شکنی به دشمن دادند. این دو نفر به اندازه‌ا‌ی کوچک بودند که شب‌ها روی تاقچه‌ی کنار پنجره می‌خوابیدند. در مراسم‌ها پنهانی سرود می‌خواندند و عراقی‌ها هم اگر می‌فهمیدند، سعی می‌کردند به خاطر سن کم‌شان اذیت‌شان نکنند. آن‌ها روحیه‌ی اردوگاه بودند.

یادم هست که روزی نمایندگان صلیب سرخ آمدند. معمولاً صلیب سرخ سعی می‌کرد برای ما کم‌تر نامه بیاورد، یا آن را با فاصله‌ی زمانی زیادی تحویل‌مان بدهد. مثلاً وقتی از ایران نامه‌ای ارسال می‌شد، شش ماه طول می‌کشید تا آن را به ما تحویل بدهند. آن روز علیرضا به نمایندگان صلیب سرخ گفت: «شما خیال می‌کنید که اگر برای ما نامه نیاورید یا دیر بیاورید، ما روحیه‌ی‌مان را از دست می‌دهیم؟ با این کارهای شما تازه می‌فهمیم که اسلام در حال پیروز شدن است. این کار شما نشانه‌ی ضعف‌تان است. ما تا آخر ایستاده‌ایم!»

حرف‌های آن روز علیرضا به بچه‌های اسیر روحیه‌ی مضاعفی داد.

برادر آزاده حاج‌حسن قدمی