الاغ و کلاغ

عراقی‌ها در زمان جنگ وقتی وارد شهر بُستان شدند، جنایت‌های زیادی کردند. آن خاطرات هیچ‌گاه از کتاب دفاع مقدس پاک نمی‌شود. وقتی رزمندگان ما بستان را آزاد کردند، عراقی‌های زیادی از بین رفتند. آن روز برای ما که در اسارت بودیم، روز فتح و پیروزی بود؛ اما برای عراقی‌ها روز شهید به حساب می‌آمد. همه باید در آن روز یک دقیقه سکوت می‌کردیم. در یکی از سال‌ها، بچه‌ها در آن روز به اجبار وادار به سکوت شدند. ناگهان از بیرون اردوگاه، صدای الاغی شنیده شد. الاغ، بلند و بی‌پروا عرعر می‌کرد. بچه‌ها بلند و ناگهانی زیر خنده زدند. دقیقاً عرعرِ الاغ از ابتدای سکوت ما شروع شده بود.

در یکی از روزها هم یک سرهنگ عراقی آمد. سربازها ما را به صف کردند. او با دبدبه و کبکبه داشت برای ما خط و نشان می‌کشید که ناگهان کلاغی از بالای سرش رد شد. بعد روی شانه‌ی او یک یادگاری انداخت! بچه‌ها ناخواسته به خنده افتادند. حالا حسابش را بکنید که سرهنگ بیچاره در آن وضعیت چه حالی داشت.

برادر آزاده حاج‌عبدالله هادی