خاطره آن شب(درباره حضرت فاطمه)
خاطره آن شب
پرده سیاه شب، شهر مدینه را فرا گرفته بود. امام علی علیه السلام در مسجد بودند و بچه ها، بیرون خانه. اسماء، کنیز حضرت زهرا علیهاالسلام ، نمی دانست چگونه خبر شهادت حضرت را به بچه ها برساند. او می خواست به طرف مسجد شهر برود و به امام علی علیه السلام جریان را بگوید؛ اما همین که در خانه را باز کرد، امام حسن علیه السلام و امام حسین علیه السلام را دید. آن ها هنوز کودک بودند؛ ولی با دیدن چهره پریشان اسماء، نگران شدند و پرسیدند: «اسماء، مادر کجاست؟» اسماء چیزی نگفت. بچه ها نگران تر شدند و فورا خود را به داخل خانه رساندند و دیدند که مادر رو به قبله دراز کشیده است. نگرانی آن ها به جا بود. مادر پرواز کرده بود و نزد پدربزرگ مهربان، رفته بود.
بچّه های فاطمه علیهاالسلام
وقتی حضرت فاطمه علیهاالسلام از دنیا رفت، بچه های آن حضرت خیلی ناراحتی کردند. امام حسین علیه السلام و امام حسن علیه السلام ، خود را به مادر رساندند و او را غرق بوسه کردند. بچه ها آرزو می کردند که ای کاش یک بار دیگر مادر از جا بلند می شد، دست نوازش بر سر آن ها می کشید و با آن ها صحبت می کرد. شب تلخی بود. بچه ها به یکدیگر نگاه می کردند و اشک از گوشه چشم های زیبایشان بر روی صورت آن ها می غلتید. زینب و خواهرش ام کلثوم هم ناله می زدند. غم همه جا را فرا گرفته بود؛ غمی که بعد از گذشت چندین سال با فرا رسیدن سالگرد شهادت آن مادر مهربان، دوباره تازه می شود و این با در دل بچه ها و بزرگ ترهایی که حضرت زهرا علیهاالسلام را دوست دارند، جای می گیرد. امروز همه دوستان فاطمه علیهاالسلام غمگینند و به یاد او هستند.
حضرت امام خمینی(قدس سره)